عزیزم تو به درون روح من آمده ای.و اگر بخواهم تو را جدا سازم خود را نابود کرده ام.
پیوند میان ما دیگر به دست من نیست.
دیگر نمیتوانم خود را بی تو به کار آفرینش چیزی به پندار آورم.
"جبران خلیل جبران"
روح بشر در تغییرات پایان ناپذیرش
به آب روان رودخانه یا شعله سوزان
یک شمع می ماند.او همچون میمونی
همواره به هر طرف می جهد و
لحظه ای آرام نمی ماند.
کار مهم در پیمودن طریقت معرفت
همانا پرهیز از گرفتار شدن و
درگیر ماندن در هرگونه زیاده روی و
افراط و تفریط است.یعنی که باید
همیشه به راه اعتدال رفت.
"بودا"
برای تو که از من خاطره داری...
خاطره های خوب.
برای شما که از من خاطره دارید...
خاطره های خوب.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
دوستتان دارم.
یادش بخیر شاعر که بودی
زمستان ها همیشه از کویر می آمدی!
شب که می شد فتیله ی لاله ها را می گیراندیم و معتاد می شدیم.
از سلام که می گذشتیم شب یلدا بود و هر چقدر که می خواستیم نگاه و کلمه.
یادش بخیر...
شاعر که بودی همیشه از دورترین جاده ها می آمدی.
آنروزها همیشه خانه ی ما باران می آمد و تو کاشف چتر را بی احساس ترین بازاری شهر می خواندی...
و مرا که بانوی دارچین و هل می گفتی...
خانه پر می شد از عطر چای.
و شاعرتر که می شدی تمام کودکیت را روی شیشه ی پنجره "ها" می کردی...
گل می کشیدی و یخ که می زد می چیدی و به من می دادی.
یادش بخیر شاعر که بودی میان مز مزه کردن حرف هایت می شد دوید..
می شد خندید..
داد زد...
می شد رقصید.
شاعر که بودی اوضاع بد هم که بود سفره مان همیشه بوی نان می داد.
یادش بخیر...
![]()
![]()
![]()
"رضا" شاعر عصر خود نیست...
ولی شاعر شعر من هست...
همانی که خیلی از شاعرانمان نیستند.

این روزها دنبال راهی می گردم از زمین تا آسمان.
می دانی؟"رضا"زمینی نیست.
از عشق زمینی پیش از اینهایم که برایش گفتم:
همراه من گریست.
او باید راهی باشد از زمین تا آسمانم.

سکوت را شکست و نمازت شکست؛ ابلیسم
شده که یک بار بپرسی چقدر ابلیسم؟
تمام هستی حواسشان خشک است
دوباره حوّا ؛ هوا و من خیسم
یکی دوتا می شود و آن دوتا یکی
و من هنوز سرگرم جمع و تفریقم
حسابمان بفهمی نفهمی؛ هی ؛ خوب است
ولی من از راه ِ مسئله گیجم
نه اینکه؛ پیاده ام و پایم برهنه است
کلوخ و خرده سنگ می شود پا پیچم
سکوت را شکستم که کسی گم شود ز راه؟
و یا برای چراغ زمانه سر پیچم؟
گمان کنم اشتباهی شد؛ آدم از فرمان
فقط شنید عبارت کوتاهِ "سرپیچ" ـم
و شد گرفتار لفظ و حیران شد
ردیف قافیه ها را شکست و حیوان شد
عصا به دستم ولی نه کور هستم
فقط چراغ افتاد و من نمی بینم
غروب که می شود چراغ هم غنیمت است
نگو که حالی نمانده ؛ مسکینم
عصا بسوز و چراغی بلند کن
بگو که من از کدام آئینم
طلوع حادثه نزد یک می شود
و "من" پی ِعصا های رنگینم!!!
این شعرو قاصدک مهربون واسم آورده.
دست گلت درد نکنه .![]()
تا نقطه ی وصل به اصل روی دعاهای پاکت حساب می کنم.![]()
![]()
جهان پتیاره ای لوده است شاعر
به نفرت سخت آلوده است شاعر
دلت می گیرد اما ناگزیرم
تقلای تو بیهوده است شاعر
"آقای بداغی"
...
داخل تالار صائب دانشکده ی ادبیات جای سوزن انداختن نبود!
شب شعر "شیون مهتاب"...
ساعت۱۹-۱۶
با دوستم "فاطمه"به طرف ردیف دوم نزدیک می شدیم که یکی از راهنماهای مراسم گفت:
خانم ببخشید دو ردیف اول مخصوص مهمونامونه.
دلم به اندازه ی تموم آسمون خاکستری شد.

و برایش می نویسم از سرو.
می گذارم نقطه.
سر سطر خواهم گفت من همیشه به دو چشمان تو خواهم بالید که چه مغرور در تلاقی نگاهی هرزه با همان نرگس مستت عارفانه امتداد جاده ای را خیره از برمی کنی.
و خیالات که از خاطر من می گذرد به رها بودن یک مرد پشت یک خاطره می اندیشم.
ذهن من پر شده از فکر اساطیری مردی که نجابت به دو چشمان ترش می آید.
می نویسم که چقدر خنده هایت پر احساس متانت هستند.
می نویسم شب ها پرسه ی آهنگ صدایت
با هجومی درخور
در میان خاموشی یک دست سکوتم
زیر آرامترین بارش باران
چقدر خاطره انگیز و بزرگ است.
سطر آخر گله ای نیست که از او بکنم.
می نویسم من به مغرورترین مرد در این بادیه می اندیشم.
و دعا خواهم کرد که تو خوشبخت ترین مرد در این بادیه باشی.
![]()
![]()
![]()
این شعر را دادم به "رضا" و گفتم:
مال خیلی وقته ولی مردشو تازه پیدا کردم.
الان همین جاست.
روبروم.

"ترنم محبت را در قلبت احساس کردم."
پشتش نوشتم:
"از طرف رضا همسفر زندگیم![]()
![]()
![]()
۲۹ فروردین ماه سال یک هزارو سیصد و هشتادو شش
بله برون"![]()
بعد چسبوندمش تو آلبومم.
برای همیشه...

برای شما دوستای خوب وبلاگیم.
برای داداش علی![]()
برای سمیرای مهربونم![]()
قاصدک خوش خبر![]()
مهدی گل![]()
یاسر بامرام![]()
فهیمه قشنگم![]()
![]()
![]()
حسین بی
ریا
آقامحمد ![]()
حسین و هستی عاشق و بی همتا ![]()
![]()
![]()
محسن کم پیدا![]()
حسین ![]()
و.......
امیدوارم همه روزهای خوبی را سپری کنید.سرم خیلی شلوغ شده.شاید مثل قبل تر ها نتونم سر بزنم.
ولی هرگز شما دوستای خوبم رو فراموش نمی کنم.![]()
مثل همیشه لطف کنید این کارم را هم بخونید و نظرای مهربونتون را هدیه کنید.![]()
من هم به خیال خودم آمده ام اینجا شما را روشن کنم.
و بگویم فرق می کندما به ملاقات ستاره برویم
یا شب شود و ستاره ی شمال راه را به ما نشان دهد.
ذره ذره وجودم معتاد است.
دارم از خستگی بی حوصله می شوم.
پس چرا صندلی هایتان را پنهان کرده اید؟!
همه تان هم که بروید ما روی همین زمین گر گرفته تا ابد می نشینیم و
پرندگان را تشویق می کنیم به بام هایمان باز گردند.
اینجا بوی آخر دنیا را میدهد.
و یک عالمه جنازه.
نه...
این قدر قدر گنگ و نامفهوم قرارمان نبود.
من فقط آمده ام با هم ایته الکرسی بخوانیم.
"هانیه"
سمنان-خرداد۸۴
