به خوابی دیدمش غمگین نشسته
گرفته در بغل چنگی گسسته
من این چنگ حزین را می شناسم
دریغا عشق من عشقق شکسته
هوشنگ ابتهاج*سایه
دیدم او را اه بعد از بیست سال
گفتم ایا این خود اوست یا نه دیگریست
چیزکی از او در او بود و نبود
گفتم ایا این زن اوست یعنی پریست
*
هر دو تن دزدیده و حیران نگاه
سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم
هر دو گوئی با گذشت روزگار
در کف باد خزان پرپر شدیم
*
از فروشنده کتابی را گرفت
بعد از ان اهنگ رفتن ساز کرد
خواست تا بیرون رود بی اعتنا
دست من در را برایش باز کرد
*
عمر من بود او که از پیشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعری تازه گشت
باز هم افسانه ی مردم شداو
حمید مصدق.
امروز قلبم ارام است و
ارامش و شادی جایگزین دل نگرانی ها ی همیشگی ام شده.دیشب عیسی را در خواب دیدم.
همان چهره مهربان.ان چشمان درشت و سیاه که شعله ور می نمایدوبه جلو خیره هستند.ان پاهای خاک الود ان صندلل های فرسوده .
وحضور نیرومند روحش با ارامش انان که می دانندچگونه باید به زندگی راست بنگرندبر همه چیز مستولی می شود.
اه ماری عزیزم برای چه نمی توانم هر شب خواب عیسی را ببینم؟
برای چه نمی توانم با همان ارامشی به زندگی خود بنگرم که او می تواند در یک رویا به من منتقل کند؟
چرا نمی توانم روی این زمین با هیچ کس دیدار کنم که بتواند همچون او چنین ساده و چنین مهربان باشد؟
جبران خلیل جبران.
![]()
![]()
![]()
ویک شعر از خودم.
مرا از یاد خواهی برد...
تو را از دست خواهم داد و تو هرگز نمی فهمی چه حس التماسی در نگاهم بارور کردی .
وتو هرگز نمی فهمی چه قلب ساده ای پشت غرور چشم های من نفس می زد.
دلت هم پی نخواهد برد دل بیچاره ام هر شب به یاد یاد شیرینت کنار اشک می خوابید.
مرا ازیاد خواهی برد.
مرا از یاد خواهی برد
بدون اینکه دریابی غرورم سایبانی از نجابت داشت.
وتو هرگز نمی فهمی دلم گنجینه ی زخم است.
من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم و تو هرگز نمی فهمی.
وتو هرگز نمی فهمی چه ذوقی می کنم هر بار سلامت را که می خندم.
تو را از دست خواهم دادوتو هرگز نمی فهمی کسی تا اخر عمرش برایت شعر می گوید.
برایت شعر می خواند.
کسی تا اخر عمرش برایت "ان یکادعشق"می خواند.
دریچه ها
ما چون دو دریچه روبروی هم .
اگاه زهر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده .
هر روز قرار روز اینده.
نه مهر فسون
نه ماه جادو کرد .
نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد .
اکنون دل من شکسته و خسته است .
زیرا یکی از دریچه ها بسته است.
م.اخوان ثالث.
![]()
![]()
![]()
تقدیم به پدر و مادرانمان که عاشقانه دوستمان دارند اما به روش خودشان .
با اعتقادات و سنت های خودشان.
نامه ای به پدر
پدر که از کنار اتاق پسرش رد می شدبا تعجب دید که رختخواب خلاف همیشه مرتب است و همه چیزهائی که روی زمین اتاق ریخته جمع شده و سر جایشان گذاشته اند.
چشمش به پاکت نامه ای افتاد که روی بالش گذاشته شده بود.روی پاکت نوشته شده بود:((به پدرم))با نگرانی و کنجکاوی پاکت را باز کرد:
پدرجان
الان که این نامه را می خوانیدمن کیلومترها از شما دورم.با استیسی دختری که شما نمی شناسید و دوست من است فرار کرده ام.او دختر خوبی است من می خواهم با او ازدواج کنم.می دانم که شما او را قبول نمی کنید زیرا النگوها و گوشواره های زیادی به خودش اویزان کرده است و همه جای بدنش پر از خال کوبی است.او چند سال از من بزرگتر است و ما با هم خوشبخت خواهیم شد.او یک تریلی کنار جنگل دارد و با ان هیزم حمل می کند بنا براین می تواند خرج ما را بدهد.استیسی چشمان مرا به حقیقت های زیادی باز کرد که تا کنون ماری جوانا هم این کار را نکرده بود.
در واقع این ماده به کسی صدمه نمی زند.ما خودمان مزرعه ای را برای کشت و فروش ان انتخاب کرده ایم.می توانیم از ان کو کائین و اکستازی هم بگیریم.
در ضمن دعا می کنم علم انقدر پیشرفت کند که راهی برای درمان ایدز پیدا شود تا استیسی هم حالش بهتر شود.نگران نباش پدر من الان ۱۵ سالم است و می دانم چطور از خودم مراقبت کنم.بالاخره یک روز به خانه بر می گردم و شما می توانید نوه های خود را ببینید.
پسرتان جان
بعدالتحریر
پدرجان هیچ کدام از حرف هائی که بالا نوشتم حقیقت ندارد.من خانه دوستم تام هستم.فقط می خواستم یاداوری کنم که خیلی چیزهای بدتری از یک کارنامه مدرسه که روی میز تحریرم گذاشته ام وجود دارد.
دوست تان دارم.
وقتی وضع بهتر شد و من در امان بودم تلفن کنید برگردم.
برگرفته از مجله خانواده.
![]()
![]()
![]()
مرد و زن
مرد و زنی کنارپنجره ای رو به بهارنزدیک هم نشسته بودند.
زن گفت:((تو را دوست دارم.تو همواره زیباوپولدار و خوش پ.ش بوده ای.))
مرد پاسخ داد:((من نیز تو را دوست دارم.تو اندیشه ای زیبا و دل انگیز و چون ترانه ی جاودانه ی رویاهابیم بوده ای.))
اما زن با ترشروئی از او روی گردانده و گفت:
((اقای محترم...مرا تنها بگذار...همین حالا!من نه اندیشه هستمو نه چیزی که در رویاهای شما می گذرد.
من یک زن هستم. و دلم می خواست ارزو می کردی همسرت و مادر فرزندان آینده ات باشم...))
بدین گونه ان دو از یکدیگر جدا شدند.مرد به خود گفت:((بنگرکه رویای دیگر غبار شد.
و زن گفت :((خوب شد...چه مردی بود که مرا غبار و رویا می شمرد؟))
جبران خلیل جبران.
![]()
![]()
![]()
نیایش مسیح
ای که در اسمان هایی
نام مقدست ستوده باد
و ملکوتت در میان اید.
باشد که خواست و اراده ات
چنان که اسمان ها را فرا گرفته
روی زمین نیز فرمانبرداری گردد.
روزی امروزمان را نیز به ما ارزانی دار
و گناهان ما را ببخش.
چنان که ما نیز
انان را که به ما بدی کرده اند
می بخشاییم.
جبران خلیل جبران
![]()
![]()
![]()
همهری چیزهای افرینش درون شما یافت می شودو هر چیز درون شما درون افرینش نیز هست.
شما با نزدیکترین چیز ها تماس تنگاتنگ و بدون مرز داریدو فاصله ها نمی توانند شما را از دورترین چیز ها جدا سازند.
همه ی چیزها از پایینترین گرفته تا بالاترین و از کوچکترین چیزها گرفته تا بزرگترین انها همپای دیگر درون شما یافت می شوند.
در یک اتم همه ی عناصر کره ی زمین را می یابی و در قطره ی اب دریا همه ی رازهای اقیانوس را.
و هر جنبش ذهن همه ی جنبشهای همه ی قوانین هستی را در بر دارد.
کاش می شد دره ها خیابانهای شما باشند و سبزه زاران
کو چه هاتان.
و می توانستید یکدیگر را در تاکستانها بجویید.
و روی زمین که می خرامیدید
بوی دل انگیز زمین را در جا مه هاتان همراه برید.
جبران خلیل جبران.
![]()
![]()
![]()
رویاهای تو واقعیت می یابند اگر...
اگر درباره ی انچه در زندگی می خواهی
خوب بیندیشی.
شاید رویاهایت واقعیت یابند.
بکوش خود را بشناسی.
دریاب که هستی.
هدف هایت را به دقت انتخاب کن.
با خود صادق باش.
اما چنان به خود میندیش
که بر هر سخن و هر عمل خود خرده گیری.
در خود غرق مشو.
دلبستگی های بسیار پیدا کن و پیگیرشان باش.
دریاب انچه را که برایت والاست.
و انچه را که به ان خوب توانایی.
از اشتباه هراس به دل راه مده.
برای رسیدن به کامیابی سخت بکوش.
وقتی زمانه بر مراد تو نمی گردد
تسلیم مشو وبیشتر بکوش.
جسارت را در خود بجوی تا قدرتمند بمانی.
خود را ازاد بگذار تا چیزهای نو را بیازمائی .
به راه و رسم روزگار چندان دل مبندکه
مانع بالیدنت شوند.
همواره در کارها اخلاق را پیشه کن.
خوش باش و خندان.
باکسانی که حرمتشان می داری در امیز.
با دیگران همان گونه رفتار کن که می خواهی با تو رفتار کنند.
با مردم صادق باش.
حقیقت را بپذیر و حقیقت گو باش.
دل به عشق بسپار.
و از عشق ورزیدن هراس مکن.
با خانواده صمیمی باش.
در زیبایی طبیعت سهیم شو.
با انچه داری شاکر باش.
به یاری فرو دست تر از خود بشتاب.
بکوش تا دیگران شادمانه زندگی کنند.
برای صلح در جهان بکوش.
زندگی را به تمامی زندگی کن.
اری رویاها می توانند واقعیت یابند.
و باشد که تمام رویاهایت روزی حقیقت یابند.
سوزان پولیس شوتز"
![]()
![]()
![]()
قلب دوستی ما
هیچ کس کامل نیست
پس هیچ دوستی ای نیز
بی عیب نخواهد بود
بارها دیدن گلبرگ های خشک
در یک شاخه ی گل سرخ
ما را به بیشتر گرامی داشتن
گلبرگ های تازه ی سرخ رنگ
وا می دارد.
در قلب دوستی میان ما
احترام و عشقی ژرف
به یکدیگر نهفته است
پس همان گونه که
شخصیت ما رو به دگرگونی و پیشرفت دارد
دوستی ما نیز محکمتر
وزیباتر می شود.
تو برایم بسیار با ارزشی
وخیلی دوستت دارم.
![]()
![]()
![]()
۲۶و۲۸دسامبر ۱۹۲۲
در تمام زندگی ام تنها یک زن را شناخته ام که با او احساس رهایی فکری و روحی می کردم و می توانستم تنها خودم باشم:تو.
الهی ترین لحظه ی هستی انسان زمانی است که می تواند به زند گی خیره شود-به سراسر هستی.
در قالب یکپارچه و نابش.
در لحظات شور عظیم خلسه بسیاری از انسانها موفق به دریافت این الهام می شوند.
هر انچه را جست و جو می کردم در تو یافتم-روحی که روان مرا به پرواز در اورد.
که بر چیز های کهن نوری تازه تاباند.
که آغوش خود را به من بخشیدتا بتوانم سرم را در ان آرام دهم.
اکنون نزدیکتر از پیش هستی و احساس می کنم خداوند خود را در هر انچه ما را به هم می پیوندد تجلی می بخشد.
"از دفتر خاطرات ماری"
![]()
![]()
![]()
در مدرسه از نشاطمان کم کردند
از فرصت ارتباطمان کم کردند
هر گاه به هم عشق تعارف کردیم
از نمره انضباطمان کم کردند
*اسم شاعر خوش ذوقش را فراموش کرده ام
لحظه دیدار نزدیک است .
باز من دیوانه ام.مستم .
باز می لرزد دلم دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم .
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ .
وای نپریشی صفای زلفکم را دست .
و ابرویم را نریزی دل .
لحظه دیدار نزدیک است.