تبليغاتX
و خدائی که در این نزدیکی است...
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام.حتی عشق را...
 

یادش بخیر شاعر که بودی زمستان ها همیشه از کویر می امدی.

شب که می شد فتیله ی لاله ها را می گیراندیم و معتاد می شدیم.

از سلام که می گذشتیم شب یلدا بود و هر چقدر که می خواستیم نگاه و کلمه.

شاعر که بودی همیشه از دورترین جاده ها می امدی.

انروزها همیشه خانه ی ما باران می امد و تو کاشف چتر را بی احساس ترین بازاری شهر می خواندی.

و مرا که بانوی دارچین و هل می خواندی

خانه پر می شد از عطر چای .

و شاعرتر که می شدی تمام کودکیت را روی شیشه ی پنجره "ها" می کردی

گل می کشیدی و یخ که می زد می چیدی و به من می دادی.

یادش بخیر شاعر که بودی میان مز مزه کردن حرف هایت می شد دوید.

می شد خندید.

داد زد.

می شد رقصید.

شاعر که بودی اوضاع بد هم که بود سفره مان همیشه بوی نان می داد.

یادش بخیر.

"هانیه"

Go to fullsize image

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط هانیه  | 

 

میل به عشق قاطعانه ترین نشانه برای اثبات وجود خداوند است.گواه دیگری وجود ندارد.

چون انسان عشق می ورزد پس خدا وجود دارد

چون انسان بدون عشق نمی تواند زندگی کند پس خدا وجود دارد.

 اوشو

Go to fullsize image

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

چه نجیب اند دل های اندوهگینی که اندوهشان انان را ازاد می گزارد تا اواز شادی سر دهند.

تو دیری در خواب ژرف مادرت رویا بودی .از خواب که برخاست تو را زاد. 

 شعر دریافتی کل نگر است .چگونه می توانی ان را به گوش جان کسی رسانی که جز پاره های خرد را نمی ببند.

کسی را که با او خندیده ای فراموش می کنی اما کسی را که با او گریسته ای هرگز از یاد نخواهی برد.

در ان سوی هر در بسته ای رازی نهفته است که ۷ بار مهرو موم شده است.

عشق شادمانی لرزان است.

Go to fullsize image

جبران خلیل جبران.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط هانیه  | 

 

وای به حال من!بیداری مرا از پای در اورده است.اما من دلباخته ام و بیدار از حقیقت عشق .

زندگی من این است و تا زنده ه ام کار دیگری ندارم.

در بیداری می گویند:((تو و هستی در کران ناپیدای دریای ابدیت جز ماسه ای بیش نیستید.))

اما من در رویای خویش ایشان را می گویم :

((ان دریای کران ناپیدا منم

و سراسر هستی دانه های ماسه اند

در کرانه ی من.))

Go to fullsize image

 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 10:7 قبل از ظهر  توسط هانیه  |