من "حق انتخاب "داشتم.علوم تجربی یا ریاضی فیزیک.
ریاضی که ابدا.با اعداد اصلا رابطه ی خوبی نداشتم.همین حالا هم تنها اعدادی که در متروک ترین قسمت ذهنم بیطوطه کرده اند تاریخ تولدم که آن رابخاطر ماه تولدم هرگز فراموش نمی کنم و به این ارتباط سخت ایمان دارم.ش.ش- ش ت خانمان و نام کاربری وبلاگم می باشد.
می دانم خیلی احمقانه است مخصوصا وقتی بعد از سالها خودم متوجه شوم همه ی آدم ها در میان کائنات بصورت کدهای عددی شناخته شده اند.ولی از طرفی هم لااقل آشفتگی ذهنیم با اعداد اضافی بیشتر نمی شد.
داشتم می گفتم:"حق انتخاب".
تازه شانس آورده بودم. دبیرستان نمونه...
مدرسه ی بچه درسخونا...
شبانه روزی...
وگرنه باید دور درس و مدرسه رو قلم می گرفتم.
با این حساب رشته ی ادبیات پرید...
۴ سال مثل ۴ قرن گذشت . نه اینکه هر ۴ قرن بد بود.اولش بیماری سختی داشتم.پدرم همیشه سر نمازهاش برام دعا می کرد.باورت نمی شه خوب شدم!
بیماری فرار از شبانه روزی رو به موندن تو جسم نحیف و بی جون من ترجیح داده بود.
می دانم ربطی به خاطراتی که با هم داشتیم ندارد.لااقل تا اینجا.
زهرا مرا خیلی اذیت می کرد.صمیمی ترین دوستم.اینرا بقیه فکر می کردند.چون همیشه باهم بودیم طبق یک عادت بچگی که از دبستان و راهنمائی در مخیله ی کوتاه هردومان مانده بود.
از او متنفر شدم و همه اش را گذاشتم به حساب اینکه "شهریوری"است.
خودخواه...
خودپرست...
خود بین.
از تمام شهریوری ها بدم آمد.
راستش دیگر کار از کار گذشته بود وقتی فهمیدم تو هم شهریوری هستی!حالا دیگر تمام هم و غمم این بود که برای روز تولدت شعر بگویم و بهترین کادو را آماده کنم.
روزگار را می بینی؟
می دانم تمام لین چیز ها را نمیدانی.چون هم کادو پیش خودم ماند و هم شعر.ولی به خدا تمام آنروز به تو فکر کردم.وتوی دلم برایت جشن تولد گرفتم.
ویک چیز دیگر به عشق اینکه معلمم بودی کار با صفحه کلید و حروف و اعداد را یاد گرفتم.و حالا...هی...بدک نیست.دستم راه افتاده.
آخر تو عاشق کامپیوتر و اعداد بودی.
زهرا برایم خاطره نوشت.طبق رسم و رسومات موقع خداحافظی.وبا جمله ی "ممنون که تحملم کردی"تمامش کرد.
این واژه برایم سخت آشناست.خیلی شنیده ام و خیلی ها برایم نوشته اند.وتو...
و حالا دیگر آنقدر بزرگ شده ام که می دانم خودم مسبب تمام ناخوشی هایم هستم.این نامه را هم نمی نویسم که پستش کنم یا مطمئن باشم می خوانیش...
تنها بخاطر اینکه فراموش کنم دردهایم را...
تو هم امتحان کن.تمام چیز هائی را که ضجرت می دهد روی یک کاغذ بنویس و پاره اش کن.می بینی همه چیز تمام می شود.می توانی از نو به تمام آدم ها "سلام"کنی.
ولی درد عشق فرق می کند.خودم هم نمی خواهم تو را فراموش کنم.
راستی اگر روز تولدت سری به خانه ام بزنی"و خدائی که در این نزدیکی است..."به خدا خدا هم هست.امن و امان.می توانی هدیه ات را ببینی.
"هانیه"۰۷/۰۱/۸۶
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم.چون هیچ موضعگیری خاصی در برابر زندگی نداشتم.فارغ از قضاوتهای آرتیستیک در رنگین کمان حیات ذره ای بودم که می درخشیدم.
آن روزها میلیونها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ذهن داشتم.از هیئت گلها گرفته تا مهندسی سگها.از رنگ و فرم سنگها گرفته تا معمای بارانها و ابرها.
از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل انار همه و همه دلمشغولیهای شیرین ساعات بیداریم بودند.
به سماجت گاوها برای معاش زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین ها سیر می شدم.
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکیهای حواس توقعم را بالا برد.توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالت روحی کرد.و این در دوران نوجوانیم بود.
مشکلات راه مدرسه در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه ی عظمتش بدبین شوم.و حفظ کردن فرمول مساحت ها اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد.
هر چه بزرگتر شدم به دلیل خودخواهی های طبیعی و قراردادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلائی دور و دورتر افتادم.
این روزها . احتمالا تا همیشه مرثیه خوان آن روزها باقی خواهم ماند.
تلاش می کنم به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض مسموم زبان آن همه حرکت و سکون را بازسازی کنم.
و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه ی هم نوعان زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده خود را در بحرانهای دروغ و دزدی دیوانه کنیم.
چرا باید زیبائیهای زندگی را فقط در دوران کودکیمان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ زیباسازی منظومه هائیم.
در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم ((نبودن))بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است.
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست.
فقر و تنهائی و مرگ ما هیچ گاه به شکوه هستی لطمه نخواهد زد منظومه ها می چرخند و ما را باخود می چرخانند.
ما در هیئت پروانه ی هستی با همه ی توانائیها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم.
برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد.
یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست.
اگر رده پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیز های تلنبار مربوط و نامربوط را زیرو رو می کنیم.
به نظر می رسد انسان آسانسور چی فقیری است که چرخ تراکتور میدزد.البته به نظر می رسد!
تا نظر شما چه باشد؟
برگرفته از مقدمه ی کتاب من و نازی "مرحوم حسین پناهی"
این درد را با تمام شا دی های زود گذر این دنیای فانی عوض نخواهم کرد.
عشق را می گویم...
عشق به تو را.
از آخرین دیدار تا امروز دلتنگ تو هستم.
دوستم می گفت:پسری را که از او می گویم همان پسر با قد...
...
...
وچشم های روشن...نیست؟
تعجب کردم.همه ی نشانی ها درست بود امارنگ چشم ها...
بعد از آن هم نتوانستم متوجه ی رنگ چشم هایت شوم.
نگاهت نمی گذاشت.
می دانی؟عاشق نگاهت که شده بودم رنگ چشم هایت را ندیده بودم.
و خیالت راحت باشد عشق من مقدس تر از این است که با مهملاتی مثل نفرین و ...آلوده اش کنم.
تا همیشه دوستت دارم.
با عشق به تو این سوال هر روز از ذهن آشفته ام می گذرد.
گاه می ماند و رکود می کند و تمامش را در به در می کند:
وقتی یک عشق زمینی که تنها ذره ایست از "حق"مرا از یاد خودم می برد...
غرور سخت مرا می شکند...
نجیبانه نجابت مرا مهار می کند...
بعد از آن همه خود بزرگ بینی پیش تو فرودم می آورد...
می شکند و می سازدم...
و دوباره می شکندم...
و عجیب راضی ام نگه می دارد با تمام این دردها...
پس عشق به او با من چه خواهد کرد؟؟؟؟؟؟؟؟
نه........
من این درد را با تمام شادی های زود گذر این زمین خاکی عوض نخواهم کرد.
من خوشبختم با تمام دردهایم.
باتمام گریه هایم.
با تمام دلتنگی و تنهایی هایم.
و همیشه برای خوشبختی تو دعا می کنم عزیز دلم.
"هانیه"
امشب فرشته ها به عروسی دو فرشته زمینی دعوت شده اند.
دو انسان بزرگ.
دو برگزیده .
دو اناالحق گوی دیگر.
و بهار در بهار لانه می کند.
و زمستان بی شک امشب خواهد مرد.
امشب زمین میزبان آسمان است.
صدای اذان می آید...
بوی عود.
صدای چنگ می آید...
بوی نور.
و انسان متولد می شودبا عشق
از پیوند دو نور.
و میان پیوندشان سماعی است در آسمان.
و صوت آغازین آفرینش به گوش می رسد...
آ....
و....
م...
صدای عشق می آید.
صدای عشق ...
صدای...
عشق.
ع
/
ش
ق
![]()
![]()
![]()
و خوشابحال فرشته ها.
"هانیه"
