تبليغاتX
و خدائی که در این نزدیکی است...
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام.حتی عشق را...
من به مغرورترین مرد در این بادیه می اندیشم.

و برایش می نویسم از سرو.

می گذارم نقطه.

سر سطر خواهم گفت من همیشه به دو چشمان تو خواهم بالید که چه مغرور در تلاقی نگاهی هرزه با همان نرگس مستت عارفانه امتداد جاده ای را خیره از برمی کنی.

و خیالات که از خاطر من می گذرد به رها بودن یک مرد پشت یک خاطره می اندیشم.

ذهن من پر شده از فکر اساطیری مردی که نجابت به دو چشمان ترش می آید.

می نویسم که چقدر خنده هایت پر احساس متانت هستند.

می نویسم شب ها پرسه ی آهنگ صدایت

با هجومی درخور

در میان خاموشی یک دست سکوتم

زیر آرامترین بارش باران

چقدر خاطره انگیز و بزرگ است.

سطر آخر گله ای نیست که از او بکنم.

می نویسم من به مغرورترین مرد در این بادیه می اندیشم.

و دعا خواهم کرد که تو خوشبخت ترین مرد در این بادیه باشی.

این شعر را دادم به "رضا" و گفتم:

مال خیلی وقته ولی مردشو تازه پیدا کردم.

الان همین جاست.

روبروم.

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 8:1 بعد از ظهر  توسط هانیه  |