یادش بخیر شاعر که بودی
زمستان ها همیشه از کویر می آمدی!
شب که می شد فتیله ی لاله ها را می گیراندیم و معتاد می شدیم.
از سلام که می گذشتیم شب یلدا بود و هر چقدر که می خواستیم نگاه و کلمه.
یادش بخیر...
شاعر که بودی همیشه از دورترین جاده ها می آمدی.
آنروزها همیشه خانه ی ما باران می آمد و تو کاشف چتر را بی احساس ترین بازاری شهر می خواندی...
و مرا که بانوی دارچین و هل می گفتی...
خانه پر می شد از عطر چای.
و شاعرتر که می شدی تمام کودکیت را روی شیشه ی پنجره "ها" می کردی...
گل می کشیدی و یخ که می زد می چیدی و به من می دادی.
یادش بخیر شاعر که بودی میان مز مزه کردن حرف هایت می شد دوید..
می شد خندید..
داد زد...
می شد رقصید.
شاعر که بودی اوضاع بد هم که بود سفره مان همیشه بوی نان می داد.
یادش بخیر...
![]()
![]()
![]()
"رضا" شاعر عصر خود نیست...
ولی شاعر شعر من هست...
همانی که خیلی از شاعرانمان نیستند.
