تبليغاتX
و خدائی که در این نزدیکی است... - تقدیم به رهیافتگان
به جز حضور تو هیچ چیز این جهان بیکرانه را جدی نگرفته ام.حتی عشق را...

سکوت را شکست و نمازت شکست؛ ابلیسم

 

شده که یک بار بپرسی چقدر ابلیسم؟

 

تمام هستی حواسشان خشک است

 

دوباره حوّا ؛ هوا و من خیسم

 

یکی دوتا می شود و آن دوتا یکی

 

و من هنوز سرگرم جمع و تفریقم

 

حسابمان بفهمی نفهمی؛ هی ؛ خوب است

 

ولی من از راه ِ مسئله گیجم

 

نه اینکه؛ پیاده ام و پایم برهنه است

 

کلوخ و خرده سنگ می شود پا پیچم

 

سکوت را شکستم که کسی گم شود ز راه؟

 

و یا برای چراغ زمانه سر پیچم؟

 

گمان کنم اشتباهی شد؛ آدم از فرمان

 

فقط شنید عبارت کوتاهِ "سرپیچ" ـم

 

و شد گرفتار لفظ  و حیران شد

 

ردیف  قافیه ها را شکست و حیوان شد

 

عصا به دستم ولی نه کور هستم

 

فقط چراغ افتاد و من نمی بینم

 

غروب که می شود چراغ هم غنیمت است

 

نگو که حالی نمانده ؛ مسکینم

 

عصا بسوز و چراغی بلند کن

 

بگو که من از کدام آئینم

 

طلوع حادثه نزد یک می شود

 

و "من"  پی ِعصا های رنگینم!!!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 ساعت 12:26 | 11 شاخه گل

 

این شعرو قاصدک مهربون واسم آورده.

دست گلت درد نکنه .

تا نقطه ی وصل به اصل روی دعاهای پاکت حساب می کنم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 اردیبهشت1386ساعت 3:11 بعد از ظهر  توسط هانیه  |